تبلیغات
**(پرانــــتـــــــز زنـــــــدگیــــــــــــم)**






















**(پرانــــتـــــــز زنـــــــدگیــــــــــــم)**

دهانمـــــ پر از حرف است ولی .....با دهان پر که نمیشود حرف زد.....


نتیجه تصویری برای عکس مشاعره



فقط:
مشـــــــــــــاعـــــــــــــــــــــرهـــــــ !!!!

نوشته شده در یکشنبه 13 دی 1394 ساعت 10:29 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

عکس و تصویر نشستن روی تاب حیاط تابی ک انگاری با هر بار نشستن روش و تاب خوردن ...

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست

چه سر وقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایاب ترین مرجان ها

تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد

مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم

هیچکس مثل تو و من به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد

ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

من که حتی پی پژواک خودم می گردم

آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

#محمد_علی_بهمنی




عکس و تصویر ❤ دوستاتونو تگ کنین ❤ شک ندارم مادرم فهمیده من میخواهمت سجده های آخرش این ...



با من بمون اگه یه برگ خسته دست بادم حتی اگه کسی نمونده که بیفته یادم بازم خدا بدترین لحظه میرسه به دادم با من بمون حالا که حال زندگیم وخیمه رهام نکن وسط رویاهای نصفه نیمه وقتی دلم دارو ندارشو باهات سهیمه



پ.ن

امتحانامون سه شنبه تموم شدنو من از بس که کار ریخته بود سرم فرصت اومدن توی کلبه ی مجازیم نداشتم تا از نگرانیهای شب امتحانم بگم
از استرس های این یک ماه قبل و حین امتحانم بگم
خب خداروشکر امتحانام تموم شدن و فقط استرس نمره ها مونده
ولی خب بدجور حالم گرفته شد
از بعضی استادا که فکر میکردم بخاطر حضور در کلاسی که داشتم و هرباری هم که سوالی پرسیده میشد من حاضر میشدم واسه جواب دادن اینقدر توی نمره دادن سخت گیر باشن
ولی خب ترم اول هست و منم استادارو شناختم
ازین به بعد هم یه تجربه ی مهمی رو که کسب کردم پایه و اساس درس خوندنم قرار میدم:
که هیچ وقت به امید نمره گرفتن مجانی از استاد توی درس خوندن نباید کم کاری کرد*

البته همچینم مجانی نبودا   
اونایی که تقلب کردن و توی کلاسم شیطونی کردن 20شدن ولی منکه با ادب و خانوم و حاضربه جواب سوالای کلاسی بودم ...........
هیچ کدومشونم نخونده ننشستم سر جلسه...
6تا بیست داشتم... 4تا کمتر از 20
ولی من دوست داشتم معدلم 20شه


از این ترم دیگه یه فاطمه ی دیگه میشم
من باید به هدفم برسم
میخوام زودتر تموم کنم درسامو 
زودتر به هدفم برسم
اون هدفی که هدف واقعیم نبود
که اصلا توی زندگیم بهش فکر نمیکردم
اصلا رشته ی من به این چیزی که دارم میخونم ربطی نداشت

الان خیلی دوسش دارم
یه حکمتهایی هست که خدا فقط میدونه نتیجه ش رو
و مارو بنا به اون راهی که خودش برامون انتخاب کرده توی مسیر موفقیت قرار میده و هدایتمون میکنه تا به اراده ی خودمون راه رو بسازیم و به اختیار خودمون انتخاب کنیم


دوروزه فقط خوابیدم 
بخاطر کمبود خوابهایی که زمان امتحانم داشتم
هنوزم خوابیم میاد 

++ روح شهدای آتش نشان حادثه ی پلاسکو شاد
خرمشهر یا حلب یا چهار راه استامبول برای مردان خدا فرقی ندارد

+++همدردی ایرانیان مقیم وین با حادثه دیدگان پلاسکو 
افسران -  همدردی ایرانیان مقیم وین با حادثه دیدگان پلاسکو


اون لحظه ای که آتش نشانها داشتن از روی بالابر می افتادن من و مامانم و آبجیم پای تلویزیون داشتیم گریه میکردیم
خیلی سوختم اون لحظه 
خدا به خانواده شون صبر بده




نوشته شده در جمعه 8 بهمن 1395 ساعت 12:37 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

نتیجه تصویری برای ویسگون دلگیرم

پ.ن

الان گرفت...همین الان یهو با شنیدن این آهنگ دلم گرفت
چندروز پیش رفتم یه سری به جیمیلم زدم دیدم که میهن بلاگ بهم تبریک گفته واسه عنوان وبلاگم و نوشته هام که خیلی به نظرش زیبا بودن و منو دعوت کرد برای نوشتن کتاب
خیلی خوبه زندگی آدم یه جوری پیش بره که مرور خاطراتمون برای بقیه جذاب باشه
من یه دختر تنها که خیلیا شاید فکر کنن گوشه گیر و ساکتم اما توی دلم غوغاست و پر از حروف چینهای عاشقانه ست و منتظر یه عشق خیلی عمیق هستم که جاری کنم همه ی احساساتمو 
که جبران همه ی لحظات ناخوشی که برام پیش اومد رو کنار یه عشقِ عاشق بگذرونم
تا الان که این سن و سال رو دارم با تموم مشکلات که از اول زندگیم تا الان داشتم همه رو خاک کردم و مدفون کردم همه ی خاطرات بدم رو و همه ی خاطرات خوب زندگیمو با تموم دوست داشتن توی عمیق ترین و بهترین جای قلبم گذاشتم 
هیچ وقت هم نشده که از کسی حسودی کنم ...چرا حسود بودم ولی نه برای مال دیگران..بلکه به اونایی که رابطه شون اونقدر با خدا قوی بوده که از عمق دلشون صدا میزنن خدا رو و خدا هم خیلی خوب جوابشونو میده
به دوستی هاشون حسادت کردم
گاهی از همه ی زمانها بیشتر دلم میگیره
حالا نمیدونم چطوری میتونم همین الان حالمو متحول کنم
شاید کسی بتونه اماخب.... 
اما کسی که نیست
بهتره خودم حال خودمو خوب کنم
با یه کلیپ از احمد علت که یه یادگاره 
حالم عاااااااااااااااالیههههههه

نوشته شده در جمعه 24 دی 1395 ساعت 04:57 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

آرزویم فقط این است زمان برگردد


تیرهایی که رهاشد به کمان برگردد

 

سالها منتظر سوت قطارم که کسی


باسلام و گل سرخ و چمدان برگردد

 

من نوشتم که تورا دوست ندارم ای کاش


نامه ام گم بشود، نامه رسان برگردد

 

روی تنهایی دنیا اگر افتاده به من


باید امروز ورقهای جهان برگردد

 

پیرمردی به غزلهای من ایمان آورد


به سفررفت و قسم خورد جوان برگردد

 

مهسا تیموری  



نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام




پ.ن

 

امروز بعداز ظهر خیلی ناخودآگاه رفتم یه سری به آدرسش زدم

دیدم یه چیزایی نوشته که حاصل فوضولی(بهترین کلمه از نظر من بخاطر این کار زشتی که H خانم انجام داد)هست

خیلی ناراحت شدم

و اگه یه روزی هم بشه که به روم بیاره این حرفو منم جواب توی آستین دلم دارم که خاطرت جمع ..اگه دوست داشته باشی میتونی یه روزی به عنوان مهمون بیای خونمون و همه ی اون چیزایی رو که نباید،بشنوی

من خودم عادت ندارم به اینکه برم واسه چاپلوسی حرفایی که دیگران رو خراب میکنه پیش بقیه بگم

عزیزم ... یکی نیست بهت بگه خانم گلی بشین سر جات تازه اول راهی بچه باقالی

اینهمه داری با این حرفات و رفتارات به بقیه نشون میدی که خیلی خوشحالی از این حرکت که انجام دادی خدا اون بالاستاااا حواسش به همه هست

چشماتو باز کن توی خانواده ت که اون شب چند نفر چشماشون بارونی بود

حواست به رفتارات باشه ..دل دیگرانو نشکن...

اجناس زیادن..مهم اینه که یکی باشه خوب باشه،همیشه باشه

 با این رفتار بچگانت که توجه همه رو به خودت جلب کردی ضایع نکن خودتو



پی تر نوشت:

امروز امتحان پر از استرس بود

قبلش دوتا از اجناس مخالف ازینکه یکیشون جلوم بود یکی هم پشت خوشحال بودن که چه جای مناسبی افتادن

منم که اولش خجالت کشیدم ولی بعدش گفتم اگه امداد خواستین بزارین آخر سر که یادم نره جوابارو

اوناهم یه سر تکون دادن و بعدش زمزمه کردن شماهم نگین خودمون میبینیم

منم یه جوری نشستم که نه از پشت برگه م دیده میشد نه از جلو

آخ که چقد ضایع بود قیافشون

من تا حالا توی عمرم یک بار تقلب زدم اونم نمره م کامل نشد

نه بلدم نه دوست دارم

ولی ازینکه خیلی شیک و مجلسی یکی بیاد همه ی زحمتامو یک لحظه پاک نویس کنه توی برگش اصلا خوشم نمیاد

خیلی زود نوشتمو و رفتم بیرون از کلاس


پی تر تر نوشت:


جزوه چیز خوبیست.اما اگه فقط خودت داشته باشی و کسی هم ندونه کامله

امروز ذله شدم بخدا

دوستم میگفت جزوه دادنت تموم نشد دوست طفلی من..الان؟؟؟؟موقع امتحانا هم؟؟؟؟

منم قیافم داغون بود از بس خسته بودم و خواب آلود فقط یه لبخند همراه با سرکجی زدم


و اما نتیجه ی اخلاقی:

1. فوضولی چیز خوبی نیست....

2.تقلب چیز خوبی نیست

3.دلسوزی زیاد هم چیز خوبی نیست




نوشته شده در یکشنبه 19 دی 1395 ساعت 05:44 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

اگرچه از همه ی وعده ها فراری بود

قرار ما فقط این بار بی قراری بود

 

شبی که بار سفر بست، من خودم دیدم

تمام شهر غم و درد و سوگواری بود

 

گشاده رویی شان سرسری و ساده ولی

هر آنکه زخم به من زد عجیب کاری بود

 

همیشه حال دلم را درست می فهمید

درخت باغ که لبریز کنده کاری بود

 

نگاه کردم و خود را به جا نیاوردم

به جایش آینه لبریز شرمساری بود

 

چه قدر کشته و یا نه... شهید دارد- عشق

چه راه خوب و قشنگی به جان سپاری بود

 

زینب اکبری


نتیجه تصویری برای همیشه حال دلم را درست می فهمید



+  تو همان آب گوارای به وقت سحری

نچشیدم لبی از تو  ... اذان را گفتند


++دستم را رها میکنی

تنهایی امان نمی دهد

دستم را محکمتر میگیرد

نسترن وثوقی


+++ یه چند روزی میرم پیشش تا تنها نباشه

به یه همراه نیاز داره واسه رانندگیش

دوست دارم وقتی کاری از دستم برمیاد برا عزیزم انجام بدم

یه فرصت جدیدم پیش اومد که دوباره برم سر قبر شهید دوامی 

تا ایندفعه عزیزمو بهشون معرفی کنم 

وقتی که توی اون گرما وارد گلزار شهدا شدم خنکای بهشت به دلم خورد و از خود بیخود شدم

وقتی که صدای پسر جوون رو شنیدم که گریه ش قلبمو سوزوند فهمیدم چقدر خاطر خواه داری سردار

عاشقتیم داداش 21  


++++حضور شهید گمنام توی مراسم دعای عرفه

و اینکه منم دعوت شدم و سعادت نصیب من حقیر هم شد خیلی خوشحالم کرد

تکون دادن گوشه ی شلوار پاسداری که کنار تابوت شهید نشسته بود و مداحی هوششو برده بود برای گرفتن سربند

و اینکه استثناعن سربندی که به دست من رسید عکس سربندهای دیگه که کلنا عباسک یا زینب بودش متبرک به نام " یا حسین " بود اشکامو گوله گوله به سمت پایین روونه میکرد

سرمو گذاشتم روی تابوت شهید و دل سیر گریه کردم

ازینکه گریه م بیصدا بود بغض مونده سر گلوم هنوزم

توی اون جمعیت اینم که دستم رسید و تونستم تابوت شهید رو بوسش کنم قلبمو آروم میکنه

تسلیم شدن گوسفندی که به زانوی ادب نشست قبل اینکه بنشوننش برای قربونی در برابر عظمت شهیــــــــــد

در کل روز پر از عظمتی بود...خیلی خوشحالم که شهیدمون منم دعوت کردن تا حضور داشته باشم توی این محفل نورانی و باشکوه



+++++ اینو خیلی دوست داشتم

دمش گرم


http://mee.ir/adha


روی آدمک کلیک کنی راه میره بعد گوسفندو قربونی میکنه

بعدش عکس خونه خدا میاد روی آسمون کلیک کن جشن بگیر


نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور 1395 ساعت 08:52 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

 

آرزوهایم ،همین کاخی که برپا کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

 

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود

 

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

 

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود

 

 

محمد سلمانی



دوستت دارم اگر عقل حسادت نکند



پ.ن

تا دیروز داشتم فکر میکردم که ادامه ی خرماهارو کجا ببرم دور بدم

امروز که فرمانده زنگ زد و با این حرفش کلی منو ذوق مرگ کرد گفتم خدا خیلی باحالی

فردا و پس فردا عازم هستیم و می پیوندیم به گروه برای سفر 

حالمم بد گرفته بودااااا ولی الان خیلی بهتر شدم

حالا من به جای یکی دیگه دارم میرم

خداجون دوستت دارم


+ پی تر نوشت

دوروز پیش یه نامه نوشتم و فرستادم که کلی ال و بل هست و کلی رنج هامو نوشتم

کلی از چیزایی که عوض شده نوشتم

ولی الان فهمیدم که خدا واقعا هوامو داره و منو تنها نمیزاره

دقیقا از همون شب همه چی عوض شد و امروز بهتر 

ولی گریه ها دست از سرم برنمیدارن

و همینطور فکرهای متوالی که موازی هم هستن و هیچوقت به واقعیت نمیرسن

شاید یه روزی بشه که سر راه این افکار موازی یه کوهی یا یه مانعی قرار بگیره که راهش کج بشه و برسه به اون یکی خط

وای خدای من 

منتظر شنیدن لیلا ی مازیار فلاحی که برام خونده بشه هستمـــــــــــــــــــــــــــــ


++ پی تر تر نوشت

حالا که همه چی داره برمیگرده به اوضاع رو روال افتاده

خدایا میشه حال دلمو خوب خوب خوب کنی؟؟

خیلی محتاجتم الهه ی خالق من


نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 01:55 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت