تبلیغات
**(پرانــــتـــــــز زنـــــــدگیــــــــــــم)** - مطالب بهمن 1394






















**(پرانــــتـــــــز زنـــــــدگیــــــــــــم)**

دهانمـــــ پر از حرف است ولی .....با دهان پر که نمیشود حرف زد.....

به یاد آن کسى که چشم هایش برده جانم را

تفال میزنم هر شب مَف?اتیحُ الجَنانَم را

 

من آن آموزگارم که سوال از عشق میپرسم

ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را

 

کمى از درد ها را با بُتم گفتم مرا پس زد

دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را

 

به قدرى در میان مردم خوشبخت بدنامم

که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد نشانم را

 

تو دریایى و من یک کشتى بى رونقِ کُهنه

که هى بازیچه میگیرى غرورم ، بادبانم را

 

شبیه قاصدک هاى رها در دشت میدانم

لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را

 

دلم مى خواهد از یک راز کهنه پرده بردارم

امان از دست وجدانم که مى بندد دهانم را


( ghazalehhhhhhhhhhh ...)برا توعه


دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را



دیگر نمی خواهم بگیری دست سردم را

حتی نمی خواهم ببینی روی زردم را

 

آرام در فریاد خود مصلوب می مانم

 خودآرزو کردم خروج و دین طردم را

 

ازاین سکوت و گوشه گیری خرده می گیری

حتما فراموشت شده هرکار کردم را

 

تو می کشی بیرون تمام مهره هایت را

می بازم وتا می کنم من تخته نردم را

 

در من به پاشد محشری کوهی به راه افتاد

پیوست درهم سطح دریاهای دردم را

 

چون رفتنم حتمی شده بربادخواهم رفت

دیگر نمی بینی غبارم خاک  و گردم را


+ فاطمه نوشت

گاهی اوقات باید وجود داشته باشه لحظه های عاشقانه تا بتونی درک درستی از عشق و دوست داشتن داشته باشی

اولین باری بود که صدا ضبط کردم موقع حرف زدن.الان خیلی پشیمونم

سیصدبار گوشش دادم و هی به خودم میگم چرا همچین غلطی کردی

این چه حرفی بود زدی که گریه ش آوردی

منووووووو ببخششششششششششش تورو خدا


نوشته شده در جمعه 30 بهمن 1394 ساعت 01:33 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

فقط انگار در این شهر، دلِ من دل نیست!

کم رسیدست به رویام ... خدا عادل نیست؟

نا ندارم که برای خودم اقرار کنم:

ترکِ تو کردن و آواره شدن مشکل نیست

لوطیان خال بکوبید به بازوهاتان:

تهِ دریای غم کهنه ی من ساحل نیست

فلسفه، فلسفه از خاطره ها دور شدی

علتی در پسِ این سلسله ی باطل نیست

اشک می ریختم آن روز که بی رحم شدی ...

تا نشانم بدهی هیچ کسی کامل نیست

تا نشانم بدهی عشق جنونی آنیست ...

که کسی ارزشِ ناچیز به آن قائل نیست

آمدی قصه ببافی ... که موجه بروی

در نزن، رفته ام از خویش، کسی منزل نیست!



دلم می خواهد کسی باشد

خوب باشد ...

مهربان باشد ...

بس باشد ...

همه ی این بودن هایش فقط

برای من باشد

فقط برای من ...




+ دوست داشتن خیلی قشنگه

خیلی خوبه همو دوست داشته باشیم

تا زنده ایم از بودن آدمهای دورو برمون لذت ببریم و باهاشون خاطره های خوب بسازیم


نوشته شده در پنجشنبه 29 بهمن 1394 ساعت 06:16 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

بی تو آن ظلمی که شادی کرد با من؛ غم نکرد

گریه هم یک ذره از اندوه هایم کم نکرد

آن قدر دنیای ما با هم تفاوت داشت که

خطبه های عقد هم ما را به هم محرم نکرد

راز دور افتادنم از خویش را از کس نپرس

هیچکس ظلمی که من بر نفس خود کردم نکرد

نیست تأثیری در ایما، لالها فهمیده اند

اینکه ده انگشت کار یک زبان را هم نکرد

نه هراس از آتش دوزخ، نه اخراج از بهشت

آخرش هم آدمی را هیچ چیز آدم نکرد




گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیست

در زندگی ام، غیر زمستان خبری نیست

 

در زندگی ام، بعد تو و خاطره هایت

غیر از غم و اندوه فراوان خبری نیست

 

انگار نه انگار دل شهر گرفته ست

از بارش بی وقفه ی باران خبری نیست

 

ای کاش کسی بود که می گفت به یوسف

در مصر به جز حسرت کنعان خبری نیست

 

از روز به هم ریختن رابطه ی ما

از خاله زنک بازی تهران خبری نیست!

 

گفتند که پشت سرمان حرف زیاد است

از معرفت قوم مسلمان خبری نیست!

 

در آتش نمرود تو می سوزم و افسوس

از معجزه ی باغ و گلستان خبری نیست!

 

در فال غریبانه ی خود گشتم و دیدم

جز خط سیاهی ته فنجان خبری نیست

 

گفتی چه خبر؟

گفتم و هرگز نشنیدی

جز دوری ات ای عشق، به قرآن خبری نیست...

 



حرف زیادی ندارم

فعلا با سردرد و دردسرها میسازیم:))


نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 01:10 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

سکه یک رو شادی  و یک رو غم است

تا نیفتد پشت و رویش مبهم است

 

عشق شیرین است، اما عشق من !

میوه های ِ تلخ و شیرین درهَم است 

 

طعم خرمایی که گاهی می خورم

تلخی ِ پس لرزه ی شهر ِ بم است

 

هیچ می دانی چرا عاشق شدم ؟ 

چون دلم حس کرد یک چیزی کم است

 

موج پشتش از غم زخمی که خود

می زند بر پیکر ِ دریا خَم است 

 

زخم های تازه گاهی وقت ها 

روی ِ زخمی کهنه مثل ِ مرهم است

 

فکر می کردم که آدم مبتلا ست

عشق اما مبتلای آدم است !



از سر زلف تو پیداست که "سر" می خواهی

از فروپاشی یک شهر خبر می خواهی


عشق، میدان جنون است نه پس کوچه ی عقل

دل دیوانه مهیاست! اگر می خواهی..


میوه ام عزت و آزادگی ام بود که رفت

از تهی دستی یک سرو، ثمر می خواهی؟


شاخه ی خویش شکستم که عصایت باشم

تو ولی از من افتاده، تبر می خواهی


عطر گیسوی تو تا ملک سلیمان رفته ست

زلف وا کرده ای و شانه به سر میخواهی


"مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز"!

مصلحت نیست که از هرکه نظر میخواهی..


وصف تو کار کسی نیست بجز "حافظ" و من

عاشقی اهل دل و اهل هنر میخواهی...

 



پر زدن از دام ابریشم به من هم می رسد
شادمانی های بعد از غم به من هم می رسد

برگ ها از شاخه می افتند و تنها می شوند
از جدایی ، گرچه می ترسم ، به من هم می رسد


هر کجا هستم من از یاد تو غافل نیستم
در خیابان شاخه ی مریم به من هم می رسد


گندم گیسوی تو از باغ مینو بهتر است
از گناه حضرت آدم به من هم می رسد


گر چه از من هیچکس غیر از وفاداری ندید
بی وفایی های این عالم به من هم می رسد


هر کجا سروی به خاک افتاد با خود گفته ام
نوبت هیزم شدن کم کم به من هم می رسد


+ دل نوشت  +

+هر روز با مرور گوشه ای از خاطرات دل خوش کنک میخندی 

+یه جاهاییشم که مرور میشه اشک رو هدیه به چشمات میده

+ولی میگی الانشم قشنگه الانشم خوبه

+میگی الانم همه چی آرومه الانم حواسش بهت هست

+بعدشم میگی دلیل وجود اینهمه حســــود دور و برت چیه؟

+مگه چی داری که اونا از نداشتنش بهت حسودی میکنن؟

+توی تموم لحظه های زندگیمون کنارمون بوده

+هیچوقت که نه ولی مدتهاست که از یادش غافل نشدیم

+مدتهاست که وجودش برکت و عشق زندگیمونه

+مدتهاست که شادی رو به کانون ما آورده

+مدتهاست که حواسش هر آن و لحظه ای بهمون هست و مارو تنها نزاشته

+مدتهاست که توی هر بلندی دستمونو گرفته تا نخوریم زمین

+مدتهاست که خیلی هوامونو داره تا باعث بشه دیگران به همینم که هستیم حسرت بخورن

+ مدتهاست که بیشتر از زندگی و دنیا اونو دوست داریم




نوشته شده در جمعه 23 بهمن 1394 ساعت 03:54 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

چندیست که در دام نگاه تو اسیرم

درگیر زمستانم و دلبسته ی تیرم

 

هر توبه که مستلزم نشکسته شدن نیست

این عشق خطاییست که باید بپذیرم

 

در راه پر از برکه و مرداب و تباهی

صد شکر به دریای تو افتاده مسیرم 

 

خوشبخت ترینم اگر امشب بگذاری

از گوشه ی لب های ترت بوسه بگیرم

 

من آدمک برفی و تو شعله ی عشقی

راضی شدم امشب که به یک بوسه بمیرم





تلخ تلخم،گریه دارم،مهربان! طوری م نیست

حال من خوب است مثل حالتان طوری م نیست

 

باز مردم آب پاکی روی دستم ریختند

ناگهان،حالم بد است و ناگهان،طوری م نیست

 

در درونم زخم های کهنه لب وا کرده اند

شعر! ای آتش میان استخوان،طوری م نیست

 

آن تویی،ببر بیابانی که در چنگال تو

این منم،زخمی غزال نیمه جان،طوری م نیست

 

 قارچ ها از نوک انگشتان من قد می کشند

سمی ام در خویش اما باغبان،طوری م نیست

 

درد دارد قطره قطره نوش جانم می کند

قهوه ای هستم درون استکان،طوری م نیست

 

دست می افشانم و هی پای می کوبم به خاک

قرص تب بر،قرص هذیان،قرص نان، طوری م نیست

 

من اوستا خوانده ام،تکفیرم ای زرتشت پیر

کفر می ورزم به چشم این و آن،طوری م نیست

 

شهر می گوید جنون شعر دارم ای جنون

کاش می دادی به این مردم نشان،طوری م نیست

 


+ اعصاب خورد نوشت +


یه وقتایی واقعا حالم بد میشه

خب یعنی چی این رفتارای متناقض؟؟ !!!

حالم از آدمایی که ظاهر و باطنشون باهم فرق داره به همـــــــــ مــــیـــــــخوره خدااااااااااا

به درک ...ولی ازین دلگیرم که همونا بیشتر تو دل دیگران جا میشن

بیشتر بهشون اهمیت میدن

بوووووووق های چندش....هر کسی میخواد باشه ..جلو بقیه جانماز آب میکشن ولی ....


+ در کل ازین سردردها جون سالم به در نمیبرم میدونم

روز به روز هم داره به ساعتهایی که با سردرد میخوابم اضافه میشهــــ


+ روزها فکر من اینست و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم


مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم


واقعا چرا؟؟؟؟


نوشته شده در چهارشنبه 21 بهمن 1394 ساعت 03:01 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت