تبلیغات
**(پرانــــتـــــــز زنـــــــدگیــــــــــــم)** - مطالب شهریور 1395






















**(پرانــــتـــــــز زنـــــــدگیــــــــــــم)**

دهانمـــــ پر از حرف است ولی .....با دهان پر که نمیشود حرف زد.....

اگرچه از همه ی وعده ها فراری بود

قرار ما فقط این بار بی قراری بود

 

شبی که بار سفر بست، من خودم دیدم

تمام شهر غم و درد و سوگواری بود

 

گشاده رویی شان سرسری و ساده ولی

هر آنکه زخم به من زد عجیب کاری بود

 

همیشه حال دلم را درست می فهمید

درخت باغ که لبریز کنده کاری بود

 

نگاه کردم و خود را به جا نیاوردم

به جایش آینه لبریز شرمساری بود

 

چه قدر کشته و یا نه... شهید دارد- عشق

چه راه خوب و قشنگی به جان سپاری بود

 

زینب اکبری


نتیجه تصویری برای همیشه حال دلم را درست می فهمید



+  تو همان آب گوارای به وقت سحری

نچشیدم لبی از تو  ... اذان را گفتند


++دستم را رها میکنی

تنهایی امان نمی دهد

دستم را محکمتر میگیرد

نسترن وثوقی


+++ یه چند روزی میرم پیشش تا تنها نباشه

به یه همراه نیاز داره واسه رانندگیش

دوست دارم وقتی کاری از دستم برمیاد برا عزیزم انجام بدم

یه فرصت جدیدم پیش اومد که دوباره برم سر قبر شهید دوامی 

تا ایندفعه عزیزمو بهشون معرفی کنم 

وقتی که توی اون گرما وارد گلزار شهدا شدم خنکای بهشت به دلم خورد و از خود بیخود شدم

وقتی که صدای پسر جوون رو شنیدم که گریه ش قلبمو سوزوند فهمیدم چقدر خاطر خواه داری سردار

عاشقتیم داداش 21  


++++حضور شهید گمنام توی مراسم دعای عرفه

و اینکه منم دعوت شدم و سعادت نصیب من حقیر هم شد خیلی خوشحالم کرد

تکون دادن گوشه ی شلوار پاسداری که کنار تابوت شهید نشسته بود و مداحی هوششو برده بود برای گرفتن سربند

و اینکه استثناعن سربندی که به دست من رسید عکس سربندهای دیگه که کلنا عباسک یا زینب بودش متبرک به نام " یا حسین " بود اشکامو گوله گوله به سمت پایین روونه میکرد

سرمو گذاشتم روی تابوت شهید و دل سیر گریه کردم

ازینکه گریه م بیصدا بود بغض مونده سر گلوم هنوزم

توی اون جمعیت اینم که دستم رسید و تونستم تابوت شهید رو بوسش کنم قلبمو آروم میکنه

تسلیم شدن گوسفندی که به زانوی ادب نشست قبل اینکه بنشوننش برای قربونی در برابر عظمت شهیــــــــــد

در کل روز پر از عظمتی بود...خیلی خوشحالم که شهیدمون منم دعوت کردن تا حضور داشته باشم توی این محفل نورانی و باشکوه



+++++ اینو خیلی دوست داشتم

دمش گرم


http://mee.ir/adha


روی آدمک کلیک کنی راه میره بعد گوسفندو قربونی میکنه

بعدش عکس خونه خدا میاد روی آسمون کلیک کن جشن بگیر


نوشته شده در سه شنبه 23 شهریور 1395 ساعت 09:52 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود

 

آرزوهایم ،همین کاخی که برپا کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود

 

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیز من تسلیم شیطان می شود

 

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود

 

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر با خاطراتش تیر باران می شود

 

 

محمد سلمانی



دوستت دارم اگر عقل حسادت نکند



پ.ن

تا دیروز داشتم فکر میکردم که ادامه ی خرماهارو کجا ببرم دور بدم

امروز که فرمانده زنگ زد و با این حرفش کلی منو ذوق مرگ کرد گفتم خدا خیلی باحالی

فردا و پس فردا عازم هستیم و می پیوندیم به گروه برای سفر 

حالمم بد گرفته بودااااا ولی الان خیلی بهتر شدم

حالا من به جای یکی دیگه دارم میرم

خداجون دوستت دارم


+ پی تر نوشت

دوروز پیش یه نامه نوشتم و فرستادم که کلی ال و بل هست و کلی رنج هامو نوشتم

کلی از چیزایی که عوض شده نوشتم

ولی الان فهمیدم که خدا واقعا هوامو داره و منو تنها نمیزاره

دقیقا از همون شب همه چی عوض شد و امروز بهتر 

ولی گریه ها دست از سرم برنمیدارن

و همینطور فکرهای متوالی که موازی هم هستن و هیچوقت به واقعیت نمیرسن

شاید یه روزی بشه که سر راه این افکار موازی یه کوهی یا یه مانعی قرار بگیره که راهش کج بشه و برسه به اون یکی خط

وای خدای من 

منتظر شنیدن لیلا ی مازیار فلاحی که برام خونده بشه هستمـــــــــــــــــــــــــــــ


++ پی تر تر نوشت

حالا که همه چی داره برمیگرده به اوضاع رو روال افتاده

خدایا میشه حال دلمو خوب خوب خوب کنی؟؟

خیلی محتاجتم الهه ی خالق من


نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور 1395 ساعت 02:55 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

زود میلرزد دلم! اینقدر طنازی نکن  !

اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!

 

یک سوال ساده پرسیدم ، جوابش ساده است

یا بگو "نه" یا که " آری" ، قصه پردازی نکن

 

تا برای دلبری شیرین زبانی کافی است

وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن

 

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود

مثل سیل سرکشی خانه براندازی نکن

 

راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته است

در چنین وضعی تو دیگر سنگ اندازی نکن

 

" جان نثاری" حالت اغراق در دلدادگی ست

بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن

 

کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!

این جماعت را معاف از رنج سربازی نکن

 

 



پ.ن


یه روزی میرسه که میبینی نیست

همه ی تصوراتتو نابود میکنه " نبودن "

خستگیهات با اینهمه نبودن بیشتر میشه


"" یادش بخیر...

چه انگیزه ای داشتم که این شعرو ادامه بدم


این غزل ها به فدای خم چشمان خمارت یارا 


""

باید انگیزه باشه تا حسش بیاد


خوندنِ دیروز توی گوشم...

وشنیدن و گریه کردن امروزم


"اگه چشماتو نبینم میمیرم

اگه صداتو نشنوم میمیرم

اگه دستاتو نگیرم حتی توی خیالم میمیرم

اگه نباشی ...............


کسی قدرت گرفتنتو نداره

حتی خیالتم برای منه


دوست داشتن من تمومی نداره

هر قدر دوست داری اینو بفهم



++ I need you to give me a full day's leave me to my heart good to talk and present yourself


نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور 1395 ساعت 06:02 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |

تو شبیه دیگران نیستی

 

دیگران حرف می‌زنند

 

راه می‌روند

 

نفس می‌کشند

 

تــــو نه حرف می‌زنی

 

نه راه می‌روی

 

و نه  …

 

می‌گذاری نفس بکشم!

 

 

 

کامران رسول زاده




خفته در چشم تو نازیست که من می دانم




پ.ن


همیشه از یه روزایی میترسیدم

از روزهایی که نا امیدی بیاد سراغمو به هیچ طریقی نتونم از دستش خلاص بشم

قلبم داره تمنا میکنه

چشمام داره تمنا میکنه برای حضور

وقتی یه روز از زندگیت منتظر این هستی که همه ی قربون صدقه هات یک جا بدرد بخوره 

ولی تنهایی

ناامید میشی

وقتی چشم میبندی و باز میکنی میبینی هیچکی دور و برت نیست و تنهایی ناامید میشی

وقتی نیاز پیدا میکنی به حضور یک نفر حتی که بهت دلگرمی بده و آیه آیه قرآن گریه ت میاره ناامید میشی

وقتی قرآنو باز میکنی تا استخاره جواب بده بهتو چشمات شروع به باریدن میکنه یعنی امید دو طرفه

خدا هست و یه پشت گرمیه عالیه

گاهی به عشق و محبت بیشتری نیاز هست

حتی از طرف خدا

نا امیدی چیز خوبی نیست

دعا کنید برام 

از پا درم نیاره


دارم عصبی میشم و صبوریم از دست رفت


+ امشب شب عزیزیه

همیشه برای امشب کلی آرزو داشتم

اما امشب فقط آرزو میکنم که رنگ آرزوهام سیاه نشه

تک تک لحظه های خوبی که تصور میکردم دارن کمرنگ میشن و ناامیدم میکنن از ادامه ی راه زندگیم

دوست دارم ادامه بدم و موفقیتمو ببینم

ولی گاهی اوقات یه شرایط مزخرفی پیش میاد که اراده مو سست میکنه

دوباره بلند میشم و بازم یه مشکل دیگه

یه افکار مزخرف و کمرشکن دیگه که حاصل اتفاقات جدیده

گاهی اوقات حالم  از تمام زندگی بهم میخوره ولی بازم دوسش دارم

راه نجاتمو باید پیدا کنم

به کمک احتیاج دارم

یک نفر.فقط یک نفر هست که دستمو باید بگیره و بیرونم بیاره از این مرداب محالات ذهنی



نوشته شده در جمعه 12 شهریور 1395 ساعت 11:04 ب.ظ توسط ^fatemeh^ نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت